طلب آرامش

حال این روزهای من چقدر بده، خداروشکر که دوستان سابق خبری از این وب ندارن و گرنه همش میگفتن این هانی که بازم غر میزنه!!!

هر روز دلم میخواد بیام اینجا بنویسم اما بازم میگم ول کن حالا بعد مینویسی...

شبها خیلی بد میخوابم همش فکر فکر فکر هر چی میخوام فکرم به سمت دیگه بره نمیره به همشون همتون ... فکر میکنم اما نمیخوام دلم میخواد آرامش داشتم باشم فقط آرامش خسته ام از اینکه یه جوری دیگه برداشت کردن منو خسته ام از اینکه همش باید دلجویی بکنم و یه جورایی توجیح کنم کارهامو...

تقصیر خودمه که همش آرومم همش میخوام صادق باشم همش دل رحمم اما بعضی اوقات دوستدارم که خودخواه باشم.

وای که چقدر ذهنم پریشونه و چقدر دارم پراکنده مینویسم!!!!!

به همه چیز و همه حتی به خودم هم شک کردم!! چم شده نمیدونم!! فقط تنها چیزی که میدونم اینه که دوست دارم نباشم دوستدارم برم من متعلق به این دنیا نیستم اما اگه به اون دنیا هم تعلق نداشتم چی؟!؟! خدای من میترسم که تو هم من و نخواهی اون موقع چه کنم!!!!!!!!! ناشکری نمیکنم قربونت برم اما این جا این دنیا روی دوشم سنگینی میکنه. خودت کمکم کن و بهم آرامش بده ازت خواهش میکنم.

دوستدارم تنهایی و دوستدارم خیلی زیاد........ چرا تمام دوستانی که عاشقانه منو به قول خودشون دوستدارن حال منو درک نمیکنن آخه!!!! واسه همین چیزاست که میگم دوستدارم تنها باشم نه توقعی دارم و نه کسی ازم توقعی داره.

بسه دیگه خسته شدم از بس دروغ و کلک دیدم، آره خودم از همه بدترم اصن بدتر از من کسی نیست اما حالم بد میشه از این آدمها حتی از خودم! خوبه؟!

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
رضا

سلام دوست عزیز ناراحت نباشین واستون دعا میکنم [گل]