یه زمانی نوشتن اینجا یعنی توی وبلاگ واسم یه حالی دیگه داشت از همه جا مینوشتم یه جوری مینوشتم که فقط خودم میفهمیدم چون سر و ته واضحی نداشت خوب داشتم واسه دل خودم مینوشتم دیگه... اما حالا مدتیه که دیگه حس اینجا اومدن و ندارم نمیدونم چرا؟

3 شهریور رفتم کیش خیلی خوش گذشت خیلی زیاد کلی خندیدیم و عکس گرفتیم....

اما خیلی زود تموم شد و باید برمیگشتم شرکت.

روزهای پرکاری دارم سرکار. یه جورایی خسته شدم خیلی خسته بعضی اوقات احساس میکنم یه دوری یه ماهه شاید خوب باشه اما حیف که نمیشه.

دوستدارم یه عروسی یا یه تولد برم که بزن و برقص باشه دلم تنگ شده.

این روزها رو دوستدارم وقتی خسته برمیگردم خونه لباس عوض میکنم و میرم پارک کلی ورزش میکنیم و راه میریم بعد خستگی به همراه شادابی دارم اینقدر راحت میخوابم شباااااااااااااااااااا.

روزهایی که امیرعلی میاد البته از هیچی در امان نیستیم اینقدر این بچه وروجکه که نگو تمام عشقش اینه که چراغ اتاق من باز بشه و بیاد اونجا رو بریزه بهم. میاد به زور روی تختم و میخواد از اون بالا خودشو بندازه پائین. به زور میخواد خودشو زیر مبل جا کنه.

شیرین اگه میدیدیش عاشقش میشدی دندوناش مثل من فاصله داره سفیده خیلی و چشمهای گرد خیلی بامزه داره. نمیدونی که این چقدر شیطونه.

کاشکی میومدی میدیدیش البته نمیدادم تنهایی دستت چون نون پنیر....

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
شیرین

سلام . خدا نگهداره براتون. توهم اگه فاطمه رو ببینی. خیلی ریزه ولی وای وای وای . خیلی با مزه شده . نیمچه حرفم میزنه ببین دیگه یک آدم قد کوتاه ریز که راه بره و حرف بزنه چی میشه.