کلیات

سلام

توی این مدتی که نبودم خیلی اتفاقات مهم و غیر مهم افتاد اما بازم به خاطر خاطره بدی که داشتم از وبلاگ قبلی حوصله نوشتن توی اینجا رو نداشتم باوجودیکه آدرس اینجا رو به کسی ندادم اما بازم احساس نا امنی میکنم نمیدونم شاید به خاطر ذهنیت تلخ قبلم باشه....

روزمرگی همچنان ادامه داره......... صبح سرکار تا دیر وقت و بعد ترافیک و خستگی...

به فاصله 2 هفته 2 تا خواستگار داشتم یکیشون مال 7 سال قبله که دوباره میخواست بیاد. نمیدونم چرا دیگه حال و هوای ازدواج ندارم یعنی بنا به دلایلی نداشتم اما وقتی با محمد دوست شدم سعی کرد که من و به زندگی آینده امیدوار کنه و با هم بودن و بهم نشون بده اما بعد بین زمین و هوا ولم کرد و رفت. دیگه حوصله ندارم با کسی شروع کنم البته راستش موقعیتی هم واسه دوستی پیش نیامده که بخوام....

امروز روزه گرفتم یه جورایی میخوام ارادم و قوی کنم حتی در برابر خوردن و....

هفته قبل هم تولد امیرعلی بود خیلی خوش گذشت وای که چقدر من عاشق این فسقلی هستم از اون بچه پروهای دوستداشتنیهههههههههههههه که من عاشقش هستم یه عالمه.

احتمالاً اوایل شهریور با فائزه برم کیش خداکنه خوش بگذره چون حوصله ام خیلی سر رفته. بعد از این همه اتفاقات جورواجور و فوت دائی و مریضی مامان و ... خیلی روحم خسته شده با این شریف خر گاو هم که دیگه کار کردن طاقتی میخواد درحد بنز.

شیرین جان درخصوص استخدامی باید بگم که وضعیت زیاد جالب نیست یعنی گاهی عشقی میگیرن و گاهی عشقی هم تعدیل میکنن. الان هم که جهانشاد شده مدیراموراداری باید با اون صحبت کرد که آیا قبول میکنه یا نه؟

هنوز اینجا قضیه پارتی و حق و ناحقی جای خودش و داره باید دید که زمانی که میخوای بیای اینا روی چه مودی هستن. توکل بخدا حالا بیا اقدام کن.

/ 1 نظر / 6 بازدید
شیرین

سلام. خوبی؟ اااااااا خوب خواستگارا چی شدن؟ عروسی افتادیم دیگه؟ نه فعلا که نمیخوام برم سرکار، همینطوری پرسیدم. حالا تا ببینیم. نماز روزه اتم قبول باشه. اگه شد حتما با قرارمیذارم یک روز با مرتضی بریم باهم بیرون . دلم هوای آن موقع هارو کرده.