سلام

نمیدونم چرا اینجا دیگه حالی برای نوشتن ندارم، اما اینم زیادمهم نیست هر از گاهی میام و مینویسم از خودم از دیگران از حس هام که گاهاً هم زمانی مینویسم که حال زیاد جالبی ندارم اما به نظرم بازم این نوشته های در هم بر هم یه روزی یادآور خاطرات خوب و یا بد میشن...

تقریباً ٢ هفته ای میشه که دائی ام فوت کرده... حس بدی بود بیشتر ناراحت مامانم بودم که دیگه توی این دنیا کسی و نداره.. اما حس بدش مال فوت بود یادآور مرگ یه عزیز یه نزدیک یه جور ترس خیلی بد بود. امیدوارم خدا حالا حالاها برای کسی این مورد و نخواد..

از جو کارم خیلی ناراضی هستم خیلی زیاد باوجودیکه میخوام اصلاً کاری و اشتباه انجام ندم اما اشتباه میشه!! هرچی بیشتر دقت میکنم بیشتر خراب میشه، که فکر میکنم به خاطر عدم رضایت از کارم هست. خدایا خودت به همه ما کمک کن...

خدایا شب آرزوها هم گذشت اما هنوز توی ماه رجب هستیم خودت به همه ماها کمک کن که بهترین باشیم و بهترین رفتار و انجام بدیم.

/ 0 نظر / 3 بازدید