هیچی سخت تر از این نیست که حس این و داشته باشی که یه موجود زیادی هستی توی خانواده ات از اینکه سالهای سال خودت و گول بزنی و هی به روی خودت نیاری اما گاهی با بعضی چیزا یادت بیارن که جلوتر از تو خیلی های دیگه و خیلی مسائل دیگه مهم تر هستن بعد نوبت به تو میرسه و باز این تویی که مثل همیشه صبوری میکنی و قورت میدی این درد و یه جاهایی میخوای این بغض سنگین و قورت بدی بره پائین اما گیر میکنه چون زیادی بزرگ شده زیادی سنگینه واسه تو یا شاید به مرور زمان تو ضعیف تر شدی برای هضم، از دیگران خوردن دردش کمتره تا از خودی، سخته که سالها خودت و نبینی و بگزری به خاطر شاد بودن همه و بعد اون همه با وقاحت تمام ازت بگزرن، دیشب یکی از شبهای دردناک من بود که دلم شکست و خدا رو صدا کردم، دلم بیشتر میشکنه که اگه خدا هم بخواد منو نبینه و.....

/ 1 نظر / 8 بازدید
n

[گل]