دلم تنگه

میدونم هر دفعه میام اینجا غر میزنم اما چی کار دارم دلم میگیره میام اینجا و مینویسم.

حوصله ام خیلی سر رفته خیلی زیاد، یه جورایی دل تنگم، غصه دارم میدونم شاید همیشه اینطوری بودم شاید هیچ وقت راضی نبودم، اما چرا بودم شکر کردم خوشحال بودم خب در کنارش هم ناراحت بودم دلم راضی نیست یه حس گرفتگی مثل زمانی که بارون میاد.

از اینکه هی بخوام ناشکری کنم و از تمام داشته های خودم استفاده نکنم و لذت نبرم ناراحتم من از این بی تفاوتی خودم نسبت به همه چیزهای خوبی که دارم ناراحتم من میبینم سلامتی خودم و خونوادم و میبینم چیزهایی که خدا بهم داده رو که شاید بعضی ها دوست داشته باشن داشته باشن و ندید میگیرم، خدایا منو ببخش ناشکر نیستم شکر میکنم اما احساس میکنم به پوچی رسیدم و فقط دارم با روزمرگی زندگی و میگذرونم اینکه طبق عادت صبح بیام سرکار و شب برگردم و هر روز همین باشه یا سرماه که حقوق میگیرم تمام قسط ها رو کنار بزارم با دفترچه های قسط و در آخر از بقیه پول استفاده کنم.

خدایا حس میکنم لحظه لحظه حضور مادرم و نادیده دارم میگیرم احساس میکنم که دارم همه اینها رو نادید میگیرم اما چه کنم دست خودم نیست دارم سعی میکنم که درگیری های درونم و درست کنم شاید کسی از ظاهرم و حرف هام وخنده هام چیزی نفهمه اما خودم که میدونم که چقدر داغونم میدونم که دارم وقت تلف میکنم میدونم که دارم هدر میدم تمام این روزهای خوب و داشته های خوب زندگیمو اما میدونی من از همین میدونم ها هم کلافه ام از اینکه میدونم خودم مقصرم و نمیتونم کاری بکنم حس میکنم وجود شیطون تو وجودم زیاد شده که نمیتونم به خودم مسلط باشم اما اگر زیاد بود که من یادت نمی افتادم. خداجون چرا هر وقت فکر میکنم فلان شادی فلان خرید فلان حرف فلان آدم خوشحالم میکنه اما وقتی بدست میارم خوشحال نمیشم پس اگر درد من اینا نیست درد من چیه.

خدایا دلم تنگه برای...................

/ 0 نظر / 5 بازدید